دلتنگ شهدا

هرچه دل تنگت میخواهدبگو

شهید محمد رضا شفیعی را می شناسی؟ شهیدی که پس از 16 سال پیکرش سالم به وطن برگشت؟

 می خواهی او را بشناسی، اگر دلت آماده است بخوان:

دوست داشتی به همه کمک کنی ، همیشه کمک من بودی نمی گذاشتی دست تنها بمانم. حالا دستهای تنهای مرا رها می گذاری؟ من که باور نمی کنم.

 .............

یادت هست بچه بودی ، رفته بودی توی ایوان و می خواستی سیم را وارد پریز کنی که برق  تو را گرفت و با شدت به پایین پله های آب انبار پرت شدی. من پایم شکسته بود و  هیچ جور نمی تونستم از جایم بلند  شوم. شروع کردم یا زهرا و یا حسین گفتن. همسایه ها صدا کردم که تصادفا خواهرم وارد خانه شد. وقتی تو را از پله های آب انبار بالا آوردند چهره ات سیاه و کبود شده بود نه حرکت داشتی نه نفس می کشیدی. تو را بردند سمت بیمارستان . بین راه سید عباس - که سید باطن دار و اهل معرفتی بود- تو را می بیند و ماجرا را می شنود . خواهرم برایم تعریف کرد  سید عباس انگشتش را در دهان تو گذاشت و چند سوره از قرآن را خواند و تو یکباره چشمانت را باز کردی. و حالت عوض شد. سید گفته بود نیازی به دکتر نیست  طبیب اصلی او را شفا داده است.

 .............

11ساله بودی  که بابایت از دنیا رفت . یادت هست من  گریه می کردم و تو به من گفتی:« گريه نكن من هم گريه ام مي گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت من كه هستم.» می دانم که هستی هیچ کس حضور پسرش را اینقدر پررنگ در کنار خود ندارد.

 .............

14 ساله بودی که رفتی و تقاضاي جبهه كردی، ناراحت بودی ،مي گفتی مرا قبول نمي كنند و مي گويند سن شما كم است، بايد 15 سال تمام داشته باشيد. بهت  گفتم صبر كن سال بعد انشاءالله قبولت مي كنند. ولي صبر نداشتی ، گفتی آنقدر مي روم و مي آيم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه ات را دستكاري كردی و 1 سال به سن خود اضافه كردی، به من  گفتی مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم تا قبولم كنند، با اصرار زياد به مسئول اعزام، بالاخره براي اعزام به جبهه آماده شدی.

خوشحال بودی سر از پا نمي شناختی، روز بدرقه خيلي دلم مي خواست پاهايم سالم بود ولااقل به جاي پدرت من به بدرقه ات مي آمدم. ولي هر بار كه اعزام داشتی من نتوانستم بیایم و الآن دلم بابت اين قضيه مي سوزد.

 .............

همیشه مهربان بودی اما وقتی برمی گشتی جور دیگری مهربان می شدی.  نمي گذاشتی يك تشك زيرت بيندازم، مي گفتی: «مادر اگر ببيني رزمندگان شبها كجا مي خوابند! من چطور روي تشك بخوابم؟» کافی بود بگویم آب، فوري تهيه مي كردی. خريد مي كردی مرا مي بردی حرم حضرت معصومه (س) مي گفتی نكند غصه بخوري، من دارم به اسلام خدمت مي كنم، خدا عوضش را به شما مي دهد. خدا يار بي كسان است.

 .............

در آن 5 سالی که جبهه بودی- سال 60 تا 65 - هر بار كه بر مي گشتی از ماجراهای خودت برايم تعريف مي كردی. مثلا یکبار تعریف کردی: سوار قاطر بودم و داشتم از كمر تپه بالا مي رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولي من يك تركش ريز هم سراغم نيامد. مي گفتی يكبار ديگر داشتم با ماشين براي بچه ها غذا مي بردم، محاصره شديم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) كردم، نجات پيدا كرديم.

 .............

یادت هست آن دفعه که موج  تو را گرفته بود و ناراحت بودی كه چرا فيض شهادت نصيبت نشده است. هر بار كه مرخصي مي آمدی فقط به فكر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بودی، هر شب از خانه بيرون مي رفتی و قبل از نماز صبح مي آمدی.

 .............

به تو مي گفتم من تنها شدم، نمي گويم قيد جبهه را بزن ولي بيا برويم خواستگاري، يك دختر خوب و مؤمنه پيدا كنيم، هم مونس من باشد، هم شريك زندگي تو. با خنده جواب مي دادی كه خدا يار بي كسان است. زنم يك تفنگ است و همينطور خانه ام يك متر بيشتر نيست، ساخته و آماده نه آهن مي خواهد نه بنا! مي گفتی غصه تنهايي را نخور خدا با ماست.

 .............

اولين بار كه مجروح شدی را خوب یادم هست. ما که تلفن نداشتيم تو همیشه به خانه همسايه زنگ مي زدی. آن روز هم عيد بود ديدم تماس گرفته ای ، وقتي رفتم پاي تلفن ديدم صدايت خيلي نزديك است. وقتي پرسيدم، گفتی: «قم هستم» وقتي خواهرت تلفن را گرفت به او گفتی :«من زخمي شده ام و در بيمارستان گلپايگاني هستم، مادر را با احتياط براي ديدنم بياوريد». وقتي وارد بيمارستان و بخش مجروحين شدم، يك جوان نشسته روي يك ويلچر روبرويم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببينم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفيعي را مي شناسي؟» گفت: «شما اگر او را ببينيد مي شناسيدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختي»؟! يكدفعه گريه ام گرفت، بغلت كردم، خيلي ضعيف شده بودی و صورتت لاغر شده بود انگار خون زيادي از تو رفته بود. سر و صورتت سياه شده بود، گفتم: «مادر چي شده»؟ گفتی چيزي نيست، يك تيغ كوچك به پايم فرو رفته. مهم نيست دكترها بيخودي شلوغش مي كنند.  بعدها فهميدم يك تركش بزرگ از سر پوتين وارد شده پايت را شكافته و از انتهاي پوتين خارج شده بود.

 .............

آخرین دیدارمان را مگر می شود فراموش کنم. اوائل ماه ربيع بود 6 عدد جعبه شيريني خريده بودی، عطر و تسبيح و مهر و جانماز خلاصه خيلي آماده و مهيا بودی،  گفتم: «مادر تو كه پول زيادي نداري، از اين خرجها مي كني! فردا زن مي خواهي»، خانه مي خواهي، تو با آرامش و لبخند شيرين جوابم را با اين يك بيت شعر دادی:

«شما با خانمان خود بمانيدكه ما بي خانمان بوديم و رفتيم»

بعد گفتی: «در منطقه قرار است جشن ميلاد پيغمبر اكرم (ص) را داشته باشيم و به خاطر مراسم جشن اين وسايل را خريده ام. حالات عجيبي داشت، خلاصه خداحافظي كرد یو حرف آخرت را به من زدی كه «مادر به خدا مي سپارمت».

 .............

چند روزي طول نكشيد كه شب تو را در خواب ديدم که  از در خانه داخل شدی يك لباس سبز پر از نوشته بر تنت بود. از در كه آمدی يك شاخه گل سبز در دستت بود اما جلوي من كه رسیدی يك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفتی: مادر برايت هديه آوردم، گفتم: «چطوري پسرم! اين بار چرا! اينقدر زود آمدي» گفتی: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگويم ديگر چشم به راه من نباشيد»! صبح كه بيدار شدم از خودم پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟ شايد ديشب حمله و عمليات بوده است. کسی خواب مرا جدی نگرفت. دوباره شب بعد همان خواب را ديدم . تو گفتی: «ديگر چشم به راه من نباشيد»! وقتي براي بار دوم به دامادمان گفتم، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولي خبري نبود از ما خواستند يك عكس و فتوكپي شناسنامه را پست كنيم براي صليب سرخ، كه ما همين كار را كرديم.

 .............

هشت ماه گذشت يك روز عصر در خانه به صدا درآمد، در را كه باز كردم چند نفر ايستاده بودند، با لباس سپاه كه يك آلبوم بزرگ به دستشان بود، گفتند شما از اين تصاوير كسي را مي شناسيد، من ورق مي زدم ديدم چشمها همه بسته، دستها هم از پشت بسته، بعضي ها اصلاً قابل شناسايي نبودند، داشتم نااميد مي شدم كه در صفحه آخر عكس تو را ديدم، با حالت عجيبي در عكس خواب بودی و لبهايت از هم باز شده بود، گفتم: «مادر به قربان لب تشنه اربابت حسين، آيا كسي به تو آب داده يا تشنه شهيد شدي»؟

برادر سپاهي گفت: شما مطمئن هستي اين پسر شماست؟ گفتم: «بله مطمئنم اين محمدرضاي من است. گفت: «پس چرا در اين عكس، محاسن ندارد ولي اين عكس در اتاقتون صورتش پر از محاسن است»؟ راست مي گفت تو شب آخر محاسنت را كوتاه كردی و گفتی احتمالاً در اين عمليات اسير شوم مي خواهم بگويم سرباز هستم نه پاسدار.

خلاصه به ما اطلاع دادند كه تو در ارودگاه شهر موصل، بعد از 10 روز اسارت به شهادت مي رسی و جنازه تو را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده اند.

 .............

بعدها دوستت محسن ميرزايي از مشهد كه با هم زخمي شده و اسير شده بودید و او بعدها آزاد شد، برایم  گفت: «محمدرضا تركش توي شكمش خورده بود، زخمي داخل كانال افتاده بوديم، قرار بود بعد از چند ساعت ما را به عقبه منتقل كنند ولي زودتر از نيروهاي كمكي، عراقيها رسيدند و ما اسير شديم. ما را به ارودگاه اسرا در شهر موصل منتقل كردند هر دو حالمان وخيم بود، ولي محمدرضا به خاطر زخم عميق شكمش خيلي اذيت مي شد، در روزهاي اول از او خواسته بودند، به امام خميني(ره) و انقلاب فحش بدهد و ناسزا بگويد ولي محمدرضا در مقابل همه درجه داران و افسران عراقي به صدام فحش و ناسزا گفته بود. بعد زده بودند توي دهنش كه يكي از دندانهايش شكسته بود. پزشكان دستور داده بودند به خاطر زخم عميقي كه داشت به هيچوجه آب به او ندهيم. روز آخر خيلي تشنه اش بود، به من مي گفت: «محسن من مطمئنم شهيد مي شوم، انشاءالله ما پيروز مي شويم و تو آزاد مي شوي بر مي گردي كنار خانواده ات، تو با اين نام و نشان به خانه ما مي روي و مي گويي من خودم ديدم محمدرضا شهيد شد، ديگر چشم به راهش نباشند.

 .............

 آقای ميرزايي هم که بعد از 4 سال آزاد شد، به منزلمان  آمد و از لحظه شهادت توا برايمان تعريف كرد:

روز آخر خيلي تشنه اش بود، يك لگن آب لب تاقچه گذاشته بودند. خودش را روي زمين مي كشيد تا آب بنوشد در بين راه افتاد و به شهادت رسيد به لطف خدا و عنايت اهل بيت در همان لحظه صليب سرخ براي بازديد از اردوگاه آمده بودند. با اين صحنه كه مواجه شدند از جنازه عكس گرفتند و شماره زدند او را براي تدفين بردند. اين برادر مي گفت: لحظه هاي آخر خيلي دلم آتش گرفت محمدرضا داد مي زد، فرياد مي زد جگرم مي سوزد ولي من نمي توانستم به او آب بدهم. آخرين جمله را گفت و رفت: «فداي لب تشنه ات يا اباعبدالله» گفت: حالا آمدم بگويم اگر در خواب او را ديديد به او بگوييد حلالم كند و از من راضي باشد.

 .............

چند سال پيش توفيق شد كه به زيارت عتبات مشرف شوم. عكس و شماره قبر تو را برداشتم و با توكل به خدا راهي شدم. وقتي رسيدم به هر كسي التماس كردم از مأمورين تا بگذارند حتي يك ساعت بر سر قبر تو بروم، قبول نمي كردند. مرا منع مي كردند و مي ترسيدند خبر به استخبارات برسد. پسر دایی ات همراهم بود، كمي عربي بلد بود، با يكي از رانندگان صحبت كرديم و 20 هزار تومان پول نقد به او داديم، ما را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهاي شهدا را نزده بودند ولي طبق آدرسي كه داشتم قبر را پيدا كردم، رديف 18، شماره 128. لحظه به ياد ماندني بود،میدیدی مرا که چقدر بي تاب بودم و خودم را بر روي مزارت انداختم. می دانم شنیدی وقتی به تو گفتم شب اول خواب ديدم گلزار بودي، دلم مي خواهد پيش من بيايي، یادت هست چقدر التماس كردم و بعد از آن در كربلا آقا سيدالشهداء را به جوان رعنايش علي اكبر قسم دادم تا تو را به من برگرداند.

 .............

حدود 2 سال از اين جریان گذشت، يك روز اخبار اعلام كرد 570 شهيد را به ميهن باز گرداندند، به خودم گفتم يعني مي شود بچه من هم جزو اينها باشد. با پسر برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببينيد محمدرضا بين اين شهدا هست يا نه»؟ او هم گفت: «اگر شهدا را بياورند خبر مي دهند».

گوشي را گذاشتم ديدم زنگ خانه به صدا درآمد: «گفتم كيه» گفت: «منزل شهيد محمدرضا شفيعي» گفتم: بله محمدرضاي من را آورديد. گفت: «مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستيد». گفتم: «سه چهار شب قبل خواب ديدم پدرش آمد به ديدنم با يك قفس سبز و يك قناري سبز». گفت: «اين مژده را مي دهم بعد 16 سال مسافر كربلا بر مي گردد». آن برادر سپاهي مي گفت: «الحق كه مادران شهدا هميشه از ما جلوتر بودند، حالا من هم به شما مژده مي دهم بعد 16 سال جنازه محمدرضا شفيعي را آوردند ولي پسر شما با بقيه فرق مي كند». گفتم: «يعني چه»، گفت: «بعد 16 سال جنازه محمدرضا صحيح و سالم است و هيچ تغييري نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه است، اگر مي خواهيد او را ببينيد فردا صبح بياييد تا قبل از تشييع جنازه او را ببينيد

 .............

وقتي وارد سردخانه شدم پاهايم سست شده بود، ياد آن روز اولي كه مجروح شده بودی افتادم، دلم مي خواست دوباره خودت به استقبال بيايی. وارد اتاق شديم، نفسم بند آمده بود، بعد از 16 سال جنازه ی تو را  را از زير خروارها خاك بيرون آورده بودند، بالاخره دیدمت؛ نوراني و معطر بودی، موهاي سر و محاسنت تكان نخورده بود، چشمهايت هنوز با من حرف مي زد، بعثي هاي متجاوز بعد از مشاهده جنازه ات براي از بين رفتن اين بدن آن را 3 ماه زير آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره تو به هم نخورده بود، فقط بدنت زير آفتاب كبود شده بود، حتي مي گفتند يك نوع پودري هم ريخته بودند ولي اثر نكرده بود. بعدها مي گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهداء سرباز عراقي با تحويل دادن جنازه تو گريه مي كرده و صدام را لعن و نفرين مي كرده كه چه انسانهايي را به شهادت رسانده است. خلاصه دو ركعت نماز شكر خواندم و آماده تشييع جنازه شدم

 .............

مصلاي قدس جاي سوزن انداختن نبود، جمعيت زيادي با دسته هاي سينه زني خود را به مصلا مي رساندند. چشمان همه اشك گرفته بود، جنازه بچه ها را آوردند، وقتي مردم از جریان پیکر تو با خبر شدند چه عاشورايي به پا كردند. زير تابوتها سيل جمعيت بر سر و سينه مي زدند، باورم نمي شد بعد از 16 سال با اين جمعيت پسر نازنينم بايد بر روي دستها به سمت گلزار تشييع شود. حسين جان حاشا به كرمت چقدر بزرگوار بودي و من نمي دانستم. وقتي رسيدم بالاي قبر با دردپا و ضعفي كه در مفاصلم داشتم خودم داخل قبر رفتم و بچه ام را بغل كردم و داخل قبر گذاشتم. يك عده گريه مي كردند، يك عده سينه مي زدند. خلاصه غوغايي به پا شده بود، با دستان خودم تو را دفن كردم.

 .............

يكي از همرزمان قديمي تو ، بالاي قبر مي گفت: من مي دانم چرا محمدرضا بعد از 16سال سالم بر گشته! او غسل جمعه اش، زيارت عاشورايش، نماز شبش ترك نمي شد، هميشه با وضو بود، و هر وقت در مجلس روضه شركت مي كرد يا ما در سنگر مصيبت مي خوانديم، همه با چفيه اشكهايشان را پاك مي كردند ولي محمدرضا اشكهايش را به بدنش مي ماليد و گريه مي كرد.

 

 .............

همیشه و همه حال در کنار منی.به  خوابهایم زیاد می آیی تا با تو حرف بزنم. با این همه می سوزم و می سازم محمدرضا.کاش شفاعتمان کنی.

 

کاش شهداء را بشناسيم و راه آنها را دنبال كنيم، ياد شهداء هميشه بايد در متن كارهاي ما قرار بگيرد، من هميشه در نمازهايم براي رهبر و مهمتر از همه براي امام زمان(عج) دعا مي كنم تا آقا بيايد و همه سختي ها و مصائب تمام شود و ملتهاي مظلوم از چنگال متجاوزان رهايي بيابند.

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:22 توسط دختری ازدیارتنهائی| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin